|
آزادی برابری دوست داشتن
|

كد لينك به ما :
ساعت و تاريخ
موضوعات
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آمار بازدید : نفر
افراد آنلاين : نفر
براي خون و ماتيك ( احمد شاملو )
ـ «اين بازوان اوست
با داغ هاي بوسة بسيارها گناهش
وينك خليج ژرف نگاهش
كاندر كبود مردمك بي حياي آن
فانوس صد تمنا ـ گنگ و نگفتني ـ
با شعلة لجاج و شكيبائي
مي سوزد.
وين، چشمه سار جادويي تشنگي فزاست
اين چشمة عطش
كه بر او هر دم
حرص تلاش گرم همآغوشي
تبخاله هاي رسوايي
مي آورد به بار.
شور هزار مستي ناسيراب
مهتاب هاي گرم شراب آلود
آوازهاي مي زدة بي رنگ
با گونه هاي اوست،
رقص هزار عشوة دردانگيز
با ساق هاي زندة مرمر تراش او.
گنج عظيم هستي و لذت را
پنهان به زير دامن خود دارد
و اژدهاي شرم را
افسون اشتها و عطش
از گنج بي دريغش مي راند . . .»
بگذار اين چنين بشناسد مرد
در روزگار ما
آهنگ و رنگ را
زيبايي و شكوه و فريبندگي را
زندگي را.
حال آن كه رنگ را
در گونه هاي زرد تو مي بايد جويد،
برادرم!
در گونه هاي زرد تو
وندر
اين شانة برهنة خون مرده،
از همچو خود ضعيفي
مضراب تازيانه به تن خورده،
بارگران خفت روحش را
بر شانه هاي زخم تنش برده!
حال آن كه بي گمان
در زخم هاي گرم بخارآلود
سرخي شكفته تر به نظر مي زند ز سرخي
لب ها
و بر سفيدناكي اين كاغذ
رنگ سياه زندگي دردناك ما
برجسته تر به چشم خدايان
تصوير مي شود . . .
هي!
شاعر!
هي!
سرخي، سرخي است:
لب ها و زخم ها!
ليكن لبان يار تو را خنده هر زمان
دندان نما كند،
زان پيشتر كه بيند آن را
چشم عليل تو
چون «رشته يي زلؤلؤ تر، بر گل انار» ـ
آيد يكي جراحت خونين مرا به چشم
كاندر ميان آن
پيداست استخوان؛
زيرا كه دوستان مرا
زان پيشتر كه هيتلر ـ قصاب «آوش ويتس»
در كوره هاي مرگ بسوزاند،
هم گام ديگرش
بسيار شيشه ها
از صمغ سرخ خون سياهان
سرشار كرده بود
در هارلم و برانكس
انبار كرده بود
كند تا
ماتيك از آن مهيا
لابد براي يار تو، لب هاي يار تو!
بگذار عشق تو
در شعر تو بگريد . . .
بگذار درد من
در شعر من بخندد . . .
بگذار سرخ خواهر همزاد زخم ها و لبان
باد!
زيرا لبان سرخ، سرانجام
پوسيده خواهد آمد چون زخم هاي سرخ
وين زخم هاي سرخ، سرانجام
افسرده خواهد آمد چونان لبان سرخ؛
وندر لجاج ظلمت اين تابوت
تابد به ناگزير درخشان و تابناك
چشمان زنده يي
چون زهره ئي به تارك تاريك گرگ و
ميش
چون گرمساز اميدي در نغمه هاي من!
بگذار عشق اين سان
مرداروار در دل تابوت شعر تو
ـ تقليد كار دلقك قاآني ـ
گندد هنوز و
باز
خود را
تو لاف زن
بي شرم تر خداي همه شاعران بدان!
ليكن من (اين حرام،
اين ظلم زاده، عمر به ظلمت نهاده،
اين برده از سياهي و غم نام)
بر پاي تو فريب
بي هيچ ادعا
زنجير مي نهم!
فرمان به پاره كردن اين طومار مي دهم!
گوري ز شعر خويش
كندن خواهم
وين مسخره خدا را
با سر
درون آن
فكندن خواهم
و ريخت خواهمش به سر
خاكستر سياه فراموشي . . .
بگذار شعر ما و تو
باشد
تصوير كار چهرة پايان پذيرها:
تصوير كار سرخي لب هاي دختران
تصوير كار سرخي زخم برادران!
و نيز شعر من
يك بار لااقل
تصوير كار واقعي چهرة شما
دلقكان
دريوزگان
شاعران!
نوشته شده توسط ابراهیم در 86/01/29
لينك مطلب
تو را دوست مي دارم ( احمد شاملو )
تو را دوست مي دارم
طرف ما شب نیست
صدا با سکوت آشتی نمي کند
کلمات انتظار مي کشند
من با تو تنها نیستم ، هیچ کس با هیچ کس تنها نیست
شب از ستاره ها تنها تر است...
طرف ما شب نیست
چخماق ها کنار فتیله بي طاقتند
خشم کوچه در مشت توست
در لبان تو ، شعر روشن صیقل مي خورد
من تو را دوست مي دارم ، و شب از ظلمت خود وحشت مي کند.
نوشته شده توسط ابراهیم در 85/10/27
مقدمه ی حافظ شیراز از احمد شاملو ( احمد شاملو )
حافظ راز عجیبی است!
به راستی کیست این قلندر یک لا قبای کفر گو که در تاریک ترین ادوار سلطه ی ریا کاران زهد فروش ، در نهاربازارِ زاهدنمایان و در عصری که حتی جلادان آدمی خوار مغروری چون امیر مبارزالدین محمد و پسرش شاه شجاع نیز بنیان حکومت آن چنانی ِ خود را بر حدّ زدن و خم شکستن و نهی از منکر و غزوات مذهبی نهاده اند یک تنه وعده ی رستاخیز را انکار می کند ، خدا را عاشق و شیطان را عقل می خواند و شلنگ انداز و دست افشان می گذرد که :
این خرقه که من دارم در رهن شراب اولا
و این دفتر بی معنی غرق می ناب اولا!
کی است این آشنای ناشناس مانده که چنین با قدرت ابلیسی ِ شیخان روزگار دلیری می کند که:
پیر مغان حکایت معقول می کند،
معذور ام ار محال تو باور نمی کنم!
یا تسخرزنان می پرسد:
چو طفلان تا کی ای زاهد ، فریبی
به سیب بوستان و جوی شیرم ؟
و یا آشکارا به باور نداشتن ِ مواعید مذهبی اقرار می کند که فی المثل:
من که امروزم بهشت نقد حاصل می شود
وعده ی ِ فردای زاهد را چرا باور کنم؟
به راستی کی است این مرد عجیب که با این همه ، حتی در خانه قشری ترین مردم این دیار نیز کتابش را با قرآن و مثنوی در یک تاقچه مینهند، دست ِ آلوده به سوی اش نمی برند و چون برگرفتند همچون کتاب آسمانی می بوسند و به پیشانی می گذارند ، سروش غیب اش می دانند و سرنوشت اعمال و افعال خود را با اعتماد ِ تمام به او می سپارند؟
کی است این کافر که چنین به حرمت در صف پیغمبران و اولیاءالله اش می نشانند؟
. . .
. .
.
نوشته شده توسط ابراهیم در 85/06/14
دیباچه خون ( احمد شاملو )

نه هراسی نیست.
من هزاران بار
تیر باران شده ام.
و هزاران بار
دل زیبای مرا
از دار آویخته اند
و هزاران بار
با شهیدان تمام تاریخ
خون جوشان مرا
به زمین ریخته اند
...
--------------------
نه ، هراسی نیست .
پیش ما ساده ترین مسئله ای مرگ است.
من به این باغ می اندیشم
که یکی پشت درش با تبری تیز کمین کرده است.
دوستان، گوش کنید
مرگ من مرگ شماست.
مگذارید شما را بکشند.
مگذارید که من بار دگر در شما کشته شوم.
تهران ، خرداد 1361
نوشته شده توسط ابراهیم در 85/05/04
سرود ابراهيم در آتش ( احمد شاملو )
در آواز خونين گرگ و ميش
ديگرگونه مردی آنک،
که خاک را سبز می خواست
و عشق را شايسته ی زيباترين زنان –
که اينش
به نظر
هديتی نه چنان کم بها بود
که خاک و سنگ را بشايد
.چه مردی
! چه مردی!که می گفت
قلب را شايسته تر آن
که به هفت شمشير عشق
در خون نشيند
و گلو را بايسته تر آن
که زيباترين نام ها
بگويد
.و شير آهنکوه مردی از اين گونه عاشق
ميدان خونين سرنوشت
با پاشنه آشيل
در نوشت
. –روئينه تنی
که راز مرگش
اندوه عشق
غم تنهائی بود
.-
آه، اسفنديار مغموم !تو را آن به که چشم
فرو پوشيده باشی
●
آيا نه - »
يکی نه
بسنده بود
که سرنوشت مرا بسازد؟
من
تنها فرياد زدم
نه
!من از
فرو رفتن
تن زدم
صدائی بودم من
-
شکلی ميان اشکال-و معنائی يافتم
.من بودم
و شدم
نه زان گونه که غنچه ئی
گلی
يا ريشه ئی
که جوانه ئی
يا يکی دانه
که جنگلی
–راست بدان گونه
که عامی مردی
شهيدی؛
تا آسمان بر او نماز برد
.●
من بينوا بندگکی سر به راه
نبودم
و راه بهشت مينوی من
بزرو و طوع و خاکساری
نبود
:مرا ديگر گونه خدائی می بايست
شايسته ی آفرينه ئی
که نواله ی ناگزير را
گردن
کج نمی کند
. و خدائیديگرگونه
آفریدم
●
دريغا شير آهنکوه مرد
!که تو بودی،
و کوهوار
پيش از آن که به خاک افتی
نستوه و استوار
مرده بودی
.اما نه خدا و نه شيطان
–سرنوشت تو را
بتی رقم زد
که ديگران
می پرستيدند
بتی که
ديگرانش
می پرستيدند
.
نوشته شده توسط ابراهیم در 85/04/08
نازلی بهار خنده زد و ( احمد شاملو )
نازلی
بهار ، خنده زد و ارغوان شکفت
در خانه ، زير پنجره ، گل داد ياس پير
دست از گمان بدار
با مرگ نحس پنجه ميفکن
بودن به از نبود شدن (خاصه در بهار...)
نازلی سخن نگفت؛
سرافراز ، دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت...
-نازلی سخن بگو
مرغ سکوت، جوجه مرگی فجيع را در آشيان به بيضه نشسته است
نازلی سخن نگفت؛ چو خورشيد
از تيرگی درآمد و در خون نشست و رفت...
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود
يک دم در اين ظلام درخشيد و جست و رفت...
نازلی سخن نگفت
نازلي بنفشه بود، گل داد و مژده داد:
"زمستان شکست" و رفت
نوشته شده توسط ابراهیم در 85/01/01
( احمد شاملو )
دهانت را ميبويند
مبادا که گفته باشی دوستت ميدارم
دلت را ميبويند
روزگار غريبيست نازنین
و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه میزنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
اتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان میدارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غريبيست نازنین
ان که بر در میکوبد شبا هنگام
به کشتن چراغ امده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
انک قصابانند بر گذر گاه ها مستقر
با کوله و ساطوری خون الود
روزگار غريبيست نازنين
و تبسم را بر لبها جراحی میکنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری بر اتش سوسن و یاس
روزگار غريبيست نازنين
ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را در خانه به سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد...
نوشته شده توسط ابراهیم در 84/11/07
( احمد شاملو )
تو را دوست مي دارم
طرف ما شب نیست
صدا با سکوت آشتی نمي کند
کلمات انتظار مي کشند
من با تو تنها نیستم ، هیچ کس با هیچ کس تنها نیست
شب از ستاره ها تنها تر است...
طرف ما شب نیست
چخماق ها کنار فتیله بي طاقتند
خشم کوچه در مشت توست
در لبان تو ، شعر روشن صیقل مي خورد
من تو را دوست مي دارم ، و شب از ظلمت خود وحشت مي کند.
نوشته شده توسط ابراهیم در 84/11/02
( احمد شاملو )
مو طن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست
موطن آدمی تنها در قلب کسانی ست که دوستش میدارند
اندیشه مکن که شانه هایت سنگین شود
اندیشه مکن که از کشیدن بار دیگران ناتوانی
در شگفت می مانی از نیروی خویش
در شگفت می مانی که به رغم ضعف خویش چه مایه توانایی!
اگر کسی بار دیگر بذر افشاند انسانیت میتواند
دگر باره به اوج شکوفایی رسد
من درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چیزی نظیر آتش در جانم پیچید
سرتاسر وجود مرا گویی چیزی به هم فشرد
تا قطره ای به تفتگی خورشید جوشید از دو چشمم
از تلخی تمامی دریاها در اشک ناتوانی خود ساغری زدم
آنان به آفتاب شیفته بودند
زیرا که آفتاب تنهاترین حقیقت شان بود
احساس واقعیت شان بود
با نور و گرمی اش مفهوم بی ریای رفاقت بود
با تابناکی اش مفهوم بی فریب صداقت بود
ای کاش می توانستند از آفتاب یاد بگیرند که بی دریغ باشند
در دردها و شادی ها شان
حتی با نان خشک شان
وکاردهایشان را جز از برای قسمت کردن بیرون
نیاورند
افسوس آفتاب مفهوم بی دریغ عدالت بود و آنان به عدل شیفته
بودند و اکنون با آفتاب گونه ای آنان را این گونه دل فریفته بودند
ای کاش می توانستم خون رگان خود را من
قطره قطره قطره بگریم تا باورم کنند
ای کاش می توانستم یک لحظه می توانستم ای کاش
بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خویش ببینند که خورشید شان کجاست
و باورم کنند
ای کاش می توانستم .
نوشته شده توسط ابراهیم در 84/10/07
( احمد شاملو )
--------------------------------
نازلی
-
نشسته ست
"
نوشته شده توسط ابراهیم در 84/09/30
( احمد شاملو )
تنها آنکه بزرگ ترین جا را به خود اختصاص نمی دهد
از شادی لبخند بهره می تواند داشت
آنکه جای کافی برای دیگران دارد
صمیمانه تر می تواند با دیگران بخندد با دیگران بگرید
چه مدت لازم بوده تا کلمه عفو بر زبان جاری شود
تا حرکتی اعتماد انگیز انجام گیرد
بیا تا جبران محبت های نا کرده کنیم
بیا آغاز کنیم
فرصتی گران را به دشمن خویی از کف داده ایم
وکسی نمیدا ند چقدر فرصت باقیست تا جبران گذشته کنیم
دستم را بگیر . . .![]()
نوشته شده توسط ابراهیم در 84/09/10
( احمد شاملو )
در راه جولجوتا در راه گالوسا در تمامی راهها سنگهایی افتاده
است
پاره سنگهایی
تکه های تیزی
ریگی
برای پرتاب کردن
یا برآن فرو غلتیدن
در راه جولجوتا در راه گالوسا در تمامی راهها سنگهایی افتاده
است که وا میدارد مان تا آهسته گام برداریم
بایستیم
به افتادگان یاری دهیم
تا چون ما باز ایستادن را بیاموزند
در راه جولجوتا در راه گالوسا در تمامی راهها به هر گام
سنگهایی افتاده است . . .![]()
نوشته شده توسط ابراهیم در 84/09/10
( احمد شاملو )
شگفت انگیزی زندگی با آگاهی به ناپایداریش
در جرأت تو شدن در شجاعت من شدن
در شهامت شادی شدن در روح شوخی
درشادی بی پایان خنده
در قدرت تحمل درد
نهفته است![]()
نوشته شده توسط ابراهیم در 84/09/09
مطالب پیشین
![]()
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by
ebi1361.blogfa.com
The Template Designed By Loghman Avand @
www.irlearn.com
