|
آزادی برابری دوست داشتن
|

كد لينك به ما :
ساعت و تاريخ
موضوعات
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آمار بازدید : نفر
افراد آنلاين : نفر
زیبایی انسان را به کمال خود و انسانیت نزدیک می کند ( استاد محمدرضا شجریان )
درباره مردم وآنها که مشتاقان موسیقی ایرانی اند و جستجوگر،
دلم می خواهد بتوانم با همه مردم با تک تک آنها که حافظ من و
امثال من هستند دیداری داشته باشم و رخساره آنها را ببوسم.
هنرمند از شرایط و نیازهای جامعه خود متاثر می شود. درست است که
شاید اکنون تا اندازه ای فضای بازتری است،اما فضای بهتری نیست.
رقابت درون جامعه خیلی شدید است. همدلی و دوستی از میان رفته است.
مردم نسبت به هم بی اعتنا هستند. در این سالها به اندازه ی دویست سال
تجربه اندوخته ام. ما متوجه نبوده ایم در این بیست و چند سال، چه اتفاقی
افتاده است.چون درون آن زندگی می کنیم. این ها روی هنرمند هم اثر
می گذارد. مردم الان را با ده سال پیش مقایسه کنید...نسبت به هم بی مهر
و مردد شده اند...
من با سروش های نهاد مردم پاک طینت و راست و درست زندگی می کنم ،
لذا موسیقی من آن پیامی را داردکه مردم پاک سرشت می خواهند....باید از
طریق هنر، انسان را به کمال مطلوب خود رسانده ،انسانیت را در او زنده
کرد.با هنر به انسان ها یاد آوری کرد که انسان،به کسی آزاری نمی رساند،
لحظات زندگی را حس می کند و لذت می برد
. شاید زمانی جامعه نخواهداین نکات به او یادآور شود ،اما هنر همه ی این ها را بیان می کند...
هنر برای زیبایی است
، زیبایی عشق آفرین است و عشق بازدارنده انسان ازگناه و برکشنده به سوی برتری های انسانی است
. زیبایی برای انسان هاست.به انسانها یاد می دهد که زیبایی چیست،هنرمند زیبایی را خلق و توجه دیگران
را به این زیبایی جلب می کند. وقتی انسانها در کمند زیبایی هستند،
نمی توانند گناه کنند.
انسان از طریق هنر، به طور مطلق در کمند زیبایی است....
زیبایی انسان را به کمال خود و انسانیت نزدیک می کند...
نوشته شده توسط ابراهیم در 85/01/22
لينك مطلب
نازلی بهار خنده زد و ( احمد شاملو )
نازلی
بهار ، خنده زد و ارغوان شکفت
در خانه ، زير پنجره ، گل داد ياس پير
دست از گمان بدار
با مرگ نحس پنجه ميفکن
بودن به از نبود شدن (خاصه در بهار...)
نازلی سخن نگفت؛
سرافراز ، دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت...
-نازلی سخن بگو
مرغ سکوت، جوجه مرگی فجيع را در آشيان به بيضه نشسته است
نازلی سخن نگفت؛ چو خورشيد
از تيرگی درآمد و در خون نشست و رفت...
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود
يک دم در اين ظلام درخشيد و جست و رفت...
نازلی سخن نگفت
نازلي بنفشه بود، گل داد و مژده داد:
"زمستان شکست" و رفت
نوشته شده توسط ابراهیم در 85/01/01
مطالب پیشین
![]()
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by
ebi1361.blogfa.com
The Template Designed By Loghman Avand @
www.irlearn.com
