|
آزادی برابری دوست داشتن
|

كد لينك به ما :
ساعت و تاريخ
موضوعات
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آمار بازدید : نفر
افراد آنلاين : نفر
( دکتر علی شریعتی )
زندگی
در باغ بی برگی زادم.
و در ثروت فقر غنی گشتم.
و از چشمه ایمان سیراب شدم.
و در هوای دوست داشتن، دم زدم.
و در آرزوی آزادی سر برداشتم.
و در بالای غرور، قامت کشیدم.
و از دانش، طعامم دادند.
و از شعر، شرابم نوشاندند.
و از مهر، نوازشم کردند.
و" حقیقت "، دینم شد و راه ِ رفتنم.
و" خیر "، حیاتم شد و کار ِ ماندنم.
و" زیبایی "، عشقم شد و بهانه ی زیستنم.
نوشته شده توسط ابراهیم در 84/10/25
لينك مطلب
( دکتر علی شریعتی )
یاد او زمزمه نیم شب مستان باد
ما از او غایبیم و او همیشه حاضر در راهی است که به شهر
عشق و آبادی منتهی می شود.
زمانۀ دیگری است.فصل تهی شدن و دگرگون گشتی ماست.نوای
او از دور دست به گوش می رسد که پیامی از دوست داشتن
معناها و کلمات مهربان خدا را زمزمه می کرد.
شبان قبیلۀ دانایی چارق و پاپوش پوشیده ، از گوهر معنویت
نیوشیده. در جوشش آسمانی جانش ،مویستان های کویر آباد نسلی
در راه را سیراب کرد. دغدغه ی مرد همیشه ی معبد
حقیقت،کاهنی ی عهدها و وعده ها نبود.
او قدیسی از تبار معترضان و شکاکان عالم بودکه به یقین دستها
و دردهایش باور داشت.
یقین به آزادی، برابری و عرفان. آزادی همه جهان های فرو
پوشیده و محصور،جملۀ جان های مجبور به آنچه که انسانی
نیست. آزادی پرنده ها و خنده ها و قلم ها،آزادی رفتار آدمی از
محضر ایمان او و آزادی ستایش بودن در زاد و بوم رهیده از
ستم و ماتم.
ما از او غایبیم. از او که به رخسار شفق گون فقرزدگان می
نگریست و لهیب فریاش، غریو برابری یکایک مردمان بود،
برابری در در برابر عدالت و معنویت و شکوفایی.
و او همیشه حاضر در راهی است که معرفت به مستانه سری
درون را حق می دانست. عرفان آزاد ستیهنده، عرفان صبور
مهربانی، عرفان شکوه جوانی انسانی.
دوست داشتن یعنی دوست، معنایی از رفیق که در راه می شکند
تا تو بایستی،می افتد تا تو بروی،می میرد تا تو زنده
بمانی.سخاوت تن در آستانه ی پیروزی تا هم چون موسی بر
فراز کوه بایستد و سرزمین مقدس را به تو هدیه کند واو دریغا
گوی حقیقت باشد،تا تو فریب واقعیت را نخوری.
او که در شریعت خود علی وار ، سرگردان حقیقت
ماند، تا کاریز مصلحت در چشم انداز نگاه تو بماند.
نوشته شده توسط ابراهیم در 84/10/19
( )
( احمد شاملو )
مو طن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست
موطن آدمی تنها در قلب کسانی ست که دوستش میدارند
اندیشه مکن که شانه هایت سنگین شود
اندیشه مکن که از کشیدن بار دیگران ناتوانی
در شگفت می مانی از نیروی خویش
در شگفت می مانی که به رغم ضعف خویش چه مایه توانایی!
اگر کسی بار دیگر بذر افشاند انسانیت میتواند
دگر باره به اوج شکوفایی رسد
من درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چیزی نظیر آتش در جانم پیچید
سرتاسر وجود مرا گویی چیزی به هم فشرد
تا قطره ای به تفتگی خورشید جوشید از دو چشمم
از تلخی تمامی دریاها در اشک ناتوانی خود ساغری زدم
آنان به آفتاب شیفته بودند
زیرا که آفتاب تنهاترین حقیقت شان بود
احساس واقعیت شان بود
با نور و گرمی اش مفهوم بی ریای رفاقت بود
با تابناکی اش مفهوم بی فریب صداقت بود
ای کاش می توانستند از آفتاب یاد بگیرند که بی دریغ باشند
در دردها و شادی ها شان
حتی با نان خشک شان
وکاردهایشان را جز از برای قسمت کردن بیرون
نیاورند
افسوس آفتاب مفهوم بی دریغ عدالت بود و آنان به عدل شیفته
بودند و اکنون با آفتاب گونه ای آنان را این گونه دل فریفته بودند
ای کاش می توانستم خون رگان خود را من
قطره قطره قطره بگریم تا باورم کنند
ای کاش می توانستم یک لحظه می توانستم ای کاش
بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خویش ببینند که خورشید شان کجاست
و باورم کنند
ای کاش می توانستم .
نوشته شده توسط ابراهیم در 84/10/07
( )
مطالب پیشین
![]()
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by
ebi1361.blogfa.com
The Template Designed By Loghman Avand @
www.irlearn.com